چهار سال
گذشت، دهم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هشت، ساعت ده یازده صبح بود،چقدر خسته و داغون
بودم، دو شب بود که درست نخوابیده بودم، پریشبش که شبکار بودم و تا شش صبح توی
شرکت بودم و دیشبش هم که صحبت های نهایی انجام شده بود و بعدش رفته بودیم  دریا و بعد رفتیم خونه مادربزرگ لیلا یعنی ما
مردها رفتیم خونه مادربزرگ لیلا که اونجا بخوابیم،یادم نیست ساعت چند ولی خیلی دیر
مهیای خواب شدیم، داشتم از خستگی می مردم و خوب میدونستم هر چقدر دیرتر بخوابم صبح
داغون تر از خواب بلند میشم، صبح روز دهم اردیبهشت با صدای پدر لیلا از خواب بیدار
شدم، منو صدا می زد،خدای من! مگه ساعت چند بود؟ به این زودی صبح شد؟ بلند شدم و
سلام کردم، آقای شاداب گفت: " عباس آقا! من دارم میرم بیرون برای صبحانه نون
بگیرم،شما حواست به سماور باشه تا من بیام، مبادا سر بره و خاموش بشه! "
گفتم: چشم حواسم هست،خیالتون راحت باشه! و پدر لیلا رفت، نگاهی به ساعتم کردم،
تازه هشت صبح بود! یعنی میتونستم حداقل یکی دوساعت دیگه بخوابم اما باید کنار
سماور می نشستم، پتو رو کنار زدم و با اکراه به سمت آشپزخونه رفتم، عجب سماور
بزرگی! این کِی میخواد جوش بیاد؟! کنار سماور نشستم، بهش دست زدم تازه داشت گرم می
شد، زیرشو تا آخر زیاد کردم ولی بازم شعلش جونی نداشت، چند دقیقه ای که گذشت متوجه
شدم الکی دارم پاسبونی میدم و این سماور حالاحالاها آبی ازش گرم نمیشه و با این
استدلال رفتم دوباره سرجام خوابیدم، ساعت نه و نیم بود که با صدای پدر لیلا دوباره
از خواب بیدار شدم،دستپاچه از خواب پریدم و شروع کردم به توضیح دادن که من پای
سماور نشستم اما چون دیدم به این زودی جوش نمیاد دوباره اومدم خوابیدم، دوست
نداشتم همون اول کار آدم زیرِکار در رویی به حساب بیام! خوشبختانه آقای شاداب هم
قید سماور را زده بود و کتری روی گاز گذاشته بود، صبحانه را که خوردیم به سمت
دفترخانه رفتیم، استرس عجیبی داشتم، دفترخانه پایین تر از بازار ماهی فروشان داخل
یک پاساژ بود، ساعت ده بود که آنجا رسیدیم، آخوند عاقد هنوز نیامده بود، در این
فاصله من که کاملا متوجه ظاهر درب و داغانم بودم و دوست نداشتم اینجوری سر سفره
عقد بنشینم چشمم به تابلوی یک آرایشگاه در همان پاساژ خورد، این شد که داخل
آرایشگاه شدم و به آرایشگر گفتم دستی به موهایم بکشد که البته کاش هرگز نمی گفتم!
آرایشگر موهایم را طوری درست کرد انگار که مدلش را از مجلات دهه شصت برداشته باشد
و به این مدل مو اضافه کنید پیراهن و شلوار به ظاهر مجلسی من که کاملا با مدل مویم
ست شده بود و انگار بیست سال به عقب برگشته بودم! از همه این ها بدتر خستگی خودم
بود که در صورتم و چشم هایم کاملا مشهود بود، عاقد که آمد، همه چیز به واقعیت
نزدیک شد، می گویند درصدی از مردان و زنان درست روز مراسم عقد از ازدواج پشیمان می
شوند، من هم متعلق به همان دسته بودم، پشیمان شده بودم! دوست داشتم همه چیز کنسل
شود، انسانها همیشه از تغییر می ترسند و چه تغییری بزرگتر از ازدواج و به اصطلاح
متاهل شدن! من که تا قبل از این به شدت از تجرد و تنهایی خسته و دلزده شده بودم
حالا که به لحظه پایان تجردم نزدیک می شدم دلم برای همان روزهای تجرد تنگ می شد،
خیلی ترسیده بودم، اگر انتخابم اشتباه بود چی؟ اگر از عهده این مسئولیت بر نمی
آمدم چی؟ اگر نمی توانستم لیلا را خوشبخت کنم چی؟ آینده خیلی مبهم بود، در آن
لحظات آرزویم این بود که همه چیز خیلی محترمانه فسخ شود! من برگردم به کنج تنهایی
خودم و دیگر هیچوقت هوای ازدواج نکنم اما خدا را شکر که همه آرزوهای آدم برآورده
نمی شود! عاقد که آمد من و لیلا رفتیم سر سفره نشستیم، این صحنه در همه فیلم ها
روایت ازدواج شده است، زن و مردی روبروی سفره عقد نشسته اند و پارچه ای بالای
سرشان گرفته اند تا رویش قند بسابند،عاقد سوال کلیشه ای را می پرسد: " آیا
بنده وکیلم؟ "  زن باید بار سوم بله
را بگوید و مرد همان اول کار مجاز به بله گفتن است، این ها چیزهایی بود که توی
فیلم ها دیده بودم و حالا خودم داشتم تجربه می کردم، خطبه عقد که خوانده شد همان
سوال از ما هم پرسیده شد و جواب البته بله بود و بعد نوبت به امضاهایی رسید که
انگار تمامی نداشت، ما ازدواج کردیم، مهم تر از همه امضاهایی که دادیم تعهدی بود
که در قلبمان نسبت به هم پیدا کردیم و نقش های جدیدی که برایمان تعریف شد، نقش
شوهر، نقش همسر و در آینده پدر و مادر شدن، حالا چهار سال از آن روز گذشته و هر
دوی ما در جریان زندگی مشترک آبدیده شده ایم، قهر و آشتی هایمان را کرده ایم، جر و
بحث هایمان را کرده ایم و حالا از همه مهمتر پدر و مادر یک موجود دوست داشتنی
هستیم که یکی از اساسی ترین نیازهایش آرامش در خانواده است، به عنوان یک پدر
خوشحالم در مرحله ای از زندگی مشترکم هستم که این نیاز کاملا برایم قابل درک و
البته در دسترس می باشد! سال های خوبی در انتظار ما هستند!

 

+ نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/٢/۱۳ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



 

تا همین چند ماه پیش روی یکی از دیوارهای شرکت نوشته ای قدیمی بود از خمینی بدین مضمون که: " شما کارگران اساس این مملکت هستید. " به احتمال قریب به یقین این جمله در جمع کارگران گفته شده است و چه بسیارند جملات و شعارهایی از این دست که موقع شنیدن و خواندنشان ما ایرانی ها باد می کردیم و به خودمان و حکومتمان می بالیدیم که این قدر برایشان مهم هستیم اما حقیقت اینست که این قبیل جملات کلیشه ای و شعاری تاریخ مصرفشان تمام شده است و این هندوانه ها دیگر کارآیی سابق را در زیر بغل مردم ندارند،فی الحال ما کارگران نه تنها اساس مملکت که حتی اثاث مملکت هم نیستیم! ما هیچ نیستیم،به هیچ انگاشته شده ایم،افسوس و صد افسوس که عده ای از ما و در میان ما از همین هیچ هم خودشان را تنزل داده اند و شده اند عروسک خیمه شب بازی کسانی که کوچکترین ارزشی به عنوان یک شهروند برایشان قائل نیستند،به خواست آنها دهان باز می کنند و به خواست آنها دهان می بندند.

 

خودت را ارزان فروخته ای برادر! مفت! چشم که باز کنی می بینی اسباب بازی ناقابلی بیش نیستی و چنان بازی ات می دهند که سرنوشت ملتی را تباه کنی،برادر جان! به پینه دستان برادرانت نگاه کن و عرق شرمی که بر پیشانیشان نشسته،حق ما خیلی بیشتر از اینهاست! خودت را ارزان نفروش

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



تحویل سال شمال
بودیم، شمارش معکوس که شروع شد همه دستپاچه به سمت سفره دویدیم و سال نو  خیلی بی سرو صدا آمد، به
همدیگر تبریک  گفتیم و برای یکدیگر سال خوبی آرزو کردیم ولی ته دلمان همه نگران
بودیم، خسته از آن همه استرس و فشاری که سال نود و یک در خود داشت با دلهره و
تردید به سال جدید نگاه می کردیم، اضطرابی که حتی لحظه تحویل سال را هم تحت تاثیر
خود قرار داد، واقعیت این است که در این مملکت هیچ تضمینی برای بهتر شدن اوضاع یا
حتی ثابت ماندنش وجود ندارد اما هر چه باشدآدمی به امید زنده است  پس باید امیدوار بود سال نود و دو سال خوبی
برای همه باشد!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



گفتم می نویسم و چه
خوب شد گفتم و متعهد شدم ؛ اگرچه نوشتن سخت می شود وقتی می دانی قرار است یک
استاد،یک عزیز آنچه را که نوشته ای بخواند؛ چند هفته  پیش آرش ماه ششم  زندگیش را پشت سر گذاشت و وارد ماه هفتم شد،جایی
خوانده بودم که بدن مردان هم مانند زنان هورمون هایی ترشح می کند که حس پدر شدن و
عاطفه پدری را تقویت می کند و حالا با گذشت این شش ماه، من هویت پدری ام را باور
کرده ام،پیش ترها پدر شدن برای من یک رویای خیلی دور بود،موافق صاحب فرزند شدن
نبودم، به همان دلایل روشنفکرانه ای که همه برای طفره رفتن از بچه دار شدن می آورند،
شبیه همان دیالوگ هایی که شخصیت مرد فیلم فریاد مورچه ها در مقابل تقاضای همسرش
برای بچه دار شدن داشت؛ بچه دار شدن یعنی در این دنیا آنقدر به من خوش گذشته که می
خواهم یک نفر دیگر را هم به این ضیافت بزرگ دعوت کنم ،خب راستش به من نه تنها اصلا
خوش نگذشته بود بلکه به قدری از تمام آنچه در اطرافم می گذشت شاکی و ناراضی بودم
که جز سیاهی چیزی نمی دیدم ، اما حالا همه چیز فرق کرده است، هر چقدر هم همه چیز
تباه و سیاه باشد این موجود معصوم بزرگترین دلخوشی و امید آدم برای زندگی می شود، خورشیدی
در برابر یک دنیا تاریکی، تکه ای از بهشت در میان هبوط دردناک آدمی، روحی پاک در
میان انبوه روح های آلوده، نمی توانم خوب توصیف کنم، عاجزم از وصف عصمت کودکی
کودکان، همین که خودم در خانه یک خورشید دارم دلم گرم می شود به زیستن، بی خیال
تمام دلایلی که نبودنش را توجیه می کند بودنش طوری همه چیز را دگرگون کرده که حتی
تصور یک لحظه نبودنش جهان را برایم تیره و تار می کند، فقط کافی است نگاهش کنم تا
فراموشم شود درد بودنم و زخم هایی که خورده ام،بدیهی است با این همه زیبایی که از
این موجود وام گرفته ایم در فکر فراهم کردن بهترین ها در حد توانمان برایش باشیم و
خدا را شکر که وسواس مادرانه لیلا همیشه مراقب تدارک همین بهترین هاست، از شیشه
شیر و پستانک گرفته تا پوشک و شامپو و روغن بدن. برای خود من بیشتر از آن که شامپو
و صابون مهم باشد نحوه بزرگ شدنش و چیزهایی که از ما یاد می گیرد مهم است؛ نه
اینکه مخالف استفاده از شامپو و صابون خوب برای آرش باشم ولی فکر اینکه بعضی ها
توانایی تهیه همین ها را هم برای بچه هایشان ندارند آزارم می دهد،امیدوارم روزی
برسد که همه از امکانات مساوی برخوردار باشند.

 یکی از مواردی که لیلا خیلی روی اهمیتش تاکید
داشت انتخاب پزشک متخصص نوزادن برای آرش بود، مثل همیشه با مشورت  نزدیکان گزینه هایی  پیدا کردیم، دکتر توکلیان یکی از گزینه هایمان
بود، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم ایشان از شاگردان دکتر قریب بوده اند اما وقتی
فهمیدیم که ایشان به خاطر کهولت سن حوصله چندانی برای سروکله زدن با کودک و حداقل
دو دیوانه همراهش ندارند به انتخاب های بعدی مان فکر کردیم، اینجا بود که تنبلی من
مزید بر تعریف یکی از اقوام شد تا برای اولین جلسه و یک ماهگی آرش نزد دکتر سهیلا
قدسی در شاهین ویلا رفتیم یعنی لیلا همراه مادرش رفت و موقعی که من از سرکار
برگشتم کیسه داروها را دستم داد و گفت برو دستور مصرفشان را دوباره بگیروقتی چرایش
را پرسیدم جواب داد که دکتر با صدای خیلی آرام ولی سریع حرف می زده و چیز هایی هم
که به لیلا گفته با چیزی که داروخانه نوشته فرق دارد، وقتی لیلا کاری را بخواهد
انجام ندادنش خیلی سخت است، رفتم. مطب کوچک قشنگی بود، یک سرسره پلاستیکی گوشه مطب
بود، خانم منشی مهربانی آنجا نشسته بود و خیلی دلسوزانه و شمرده شمرده حرف می
زد،گفت بنشینم تا کسی که داخل است بیرون بیاید، چند دقیقه ای که نشستم فهمیدم مطب
دکتر کودکان زیاد هم نباید کوچک باشد چرا که بوی مریضی همه جا می پیچد و آدم نگران
بچه اش می شود که مبادا مریض شود، داخل که رفتم کاملا به لیلا حق دادم، دکتر وقتی
نگاه کنجکاو من را دید دستی به روسری اش کشید و گره اش را محکم کرد و باز هم آرام
و سریع توضیح داد و روی نوشته متصدی داروخانه قلم کشید و چیز دیگری نوشت و من با
استفاده از تجربه لیلا موفق از مطب خارج شدم، این شد آخرین مراجعه به مطب ایشان،
نفر بعدی دکتر بسیم فر بود، باز هم تعریف ها شنیده بودیم و لیلا متقاعد شده بود که
آرش را هر ماه ببریم چهار راه طالقانی، بار اول با هم رفتیم، چقدر منشی بداخلاق و
بی حوصله ای بود، دکتر سرش شلوغ بود و خانم منشی از این همه مراجعه کننده خسته
بود، داخل که رفتیم مرد جوانی را دیدم که زیاد به سر وضعش نرسیده بود، خودم هم نمی
رسم ولی توقع آدم از دکترها زیاد است، در رفتارش عجله مشهود بود، تند تند ولی بلند
حرف می زد، با آرش مثل یک عروسک رفتار کرد، خبری از خوش و بش و گوگولی مگولی نبود،
دکتر خیلی جدی بود، وقتی گفت تاریخ و اعتبار نسخه داخل دفترچه را بدهیم منشی
بنویسد همراه مهری که پایین نسخه زد مهری هم بر تایید شتاب برای ویزیت نفر بعدی
زد، برای وقت ماه بعد که از منشی سوال کردیم گفت یک هفته قبل تر زنگ بزنیم، وقت
گرفتن ماه بعد برای لیلا کلی عذاب شد،شماره مطب یا بوق اشغال می زد یا یک صدای ضبط
شده می گفت خط مشترک خراب می باشد. وقتی ماه بعد از دردسر وقت گرفتن با دکتر گفتیم
و اینکه چرا همان سر ماه وقت نمی دهند ایشان گفتند که ممکن است تا ماه بعد شما
مشکلتان حل شود و به مطب مراجعه نکنید، اینچنین بود که مصائب ما با یک منشی بی
اعصاب که خط تلفن مطب را از دسترس خارج می کرد باقی ماند تا اسفند ماه که دکتر
بسیم فر به خاطر کندی رشد آرش برایش آزمایش خون نوشت و من برای گرفتن جوابش به
آزمایشگاه شاهین ویلا مراجعه کردم.

جواب آزمایش را گرفتم
و با عجله از آزمایشگاه خارج شدم که درست روبروی در آزمایشگاه تابلویی با نام دکتر
یاسر مالی دیدم، اگر بگویم خشکم زد اغراق نکرده ام، داخل مطب شدم و از دختر خانمی
که منشی ایشان بود سوال کردم که ایشان با مجله همشهری داستان همکاری می کنند؟ جواب
مثبت بود و من کارت دکتر را برداشته و باناباوری از مطب خارج شدم، عجب دنیای
کوچکی! حالا باید لیلا را قانع کرد و چه چیز بهتر از همان مطلبی که دکتر به عنوان
خاطرات شغلی اش در یکی از شماره های مجله داستان همشهری نوشته بود، وقتی لیلا
نوشته را خواند نظر من را تایید کرد و من خیلی خیلی خوشحال شدم  چرا که یکی از طرفداران پروپاقرص دکتر بودم، از
چند سال پیش، از یادداشتهایی که به نام ایشان خوانده بودم و لذت برده بودم و الان
هیچکدامشان یادم نیست تا آن شعری که برای امام رضا گفته بود و خدا می داند من
آنقدر از تعبیر آهوانه حظ برده بودم که حد نداشت، می خواستم شعر را بنویسم و برای مداح
هیات محبان رضای امام زاده حسن کرج ببرم تا با آن صدای قشنگش بخواند و چقدر خوشحال
شدم که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت دوباره چاپش کردند و من فهمیدم که دیگران هم از شعر
لذت برده اند، حالا خیلی از آن روزها گذشته من آنقدر تغییر کرده ام که اگر کسی چند
سال قبل از امروزم می گفت به هیچ وجه حرفش را باور نمی کردم،حالا خبری از اعتقادات
گذشته نیست، شاید یکی از دلایلی که دیگر همشهری جوان نخواندم همین اصرار همشهری
جوان بر تبلیغ مسایل دینی و اعتقادی و سیاسی خودش است، اما نویسندگان همشهری جوان
را دوست دارم به خصوص همین آقای دکتر یاسر مالی که احسان رضایی او را دوست همه چیز
دان خوانده بود و الحق هم که انگار همه چیز می داند.

روز موعود فرا رسید،
چهاردهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و نود ویک، ساعت نه صبح، من همیشه از دیدن
آدمهایی که دوست دارم از نزدیک می ترسم، ترس اینکه مبادا آنچه در ذهنم ساخته ام
غلط از آب در بیاید، استرس داشتم، وارد مطب که شدیم روی یکی از صندلی ها جای پا
دیدم، انگار یکی از بچه ها با کفش روی صندلی رفته بود، یعنی خانم منشی آن صندلی
خاکی را ندیده بود یا اینکه پاک کردن صندلی را وظیفه خودش نمی دانست؟ شاید هم از
حقوقش ناراضی بود و دست و دلش برای هیچ کاری نمی رفت، هر چه بود بهتر بود صندلی
خاکی نبود، مطب خالی بود و با راهنمایی منشی وارد اتاق دکتر شدیم، همان لحظه قصد
کردم چیزی درباره سابقه آشنایی قبلی مان نگویم، دکتر خوشرو بود، با لبخند ما را
پذیرا شد، آرش را ناز و نوازشی کرد، لیلا شروع کرد به توضیح دادن که ما قبلا پیش
دکتر بسیم فر می رفتیم و حالا که فهمیدیم شما اینجا مطب دارید به واسطه آشنایی
قبلی پیش شما آمدیم، دکتر آرش را با صبر و حوصله ویزیت کرد و موقعی که لباس آرش را
باز کردیم با دیدن پوشک آرش با همان طبع طنازانه اش گفت مثل اینکه پدر هم از اغنیا
هستند و من برای تبرئه خودم از غنی بودن به جد گفتم این ها خرید قدیم ما هستند،
وقتی فهمیدیم پوشک هم از قاعده تورم آنچنانی مستثنی نیست یک اتاق را پر از پوشک
کردیم، موقع توزین آرش به مشکل برخوردیم! میزی که ترازو روی آن قرار داشت یکی از
این کمد های بیمارستانی بود که دیدنش هم حال آدم را بد می کرد و نرده های لبه
بالای کمد جا را برای آرش تنگ می کرد، دوست داشتم یک میز چوبی به جای آن کمد می
دیدم، خب حالا نوبت دکتر بود که تیزهوشانه سراغ سابقه آشنایی قبلی برود، نگفتید
کجا؟ من هول شدم، سعی کردم آرام باشم و گفتم که از خوانندگان سابق همشهری جوان و
فعلی داستان همشهری هستم، دکتر خوشحال شد و شروع کرد به صحبت کردن و من گیج و گنگ
نگاهش کردم، گفت خودش هم در یادداشتی که به مناسبت چهارصدمین شماره همشهری جوان
نوشته تا حدودی توضیح داده که با بزرگ شدن جوان ها سلایقشان هم تغییر می کند، رفت
و از بالکن مطب یک شماره همشهری جوان آورد و داد دست من، با پررویی گفتم مطلب
شماره قبل مجله همشهری داستان به نظرم زیاد جالب نبود، گفت البته به خاطر این که
در مورد سر کله زدن با ناشر بود و تا حدودی تخصصی بود، من گفتم منظورم واقعی بودنش
و منطقی به نظر رسیدنش هست، باز ایشان توضیح دادند که در نوشته های طنز گاهی برای
شوخی و خنده اغراق هم می شود، گفت که سفارش مطالب را خانم مرشدزاده می دهد، برایم
جالب بود، پرسیدم توی فیس بوک هستید و شنفتم که به خاطر محدودیت های کاری و تشابه
اسمی با اعراب و ابراز محبتشان از عضو شدن صرف نظر کرده اند! موقع خداحافظی تا دم
در اتاق با ما آمدند، احترام، احترام ، احترام، وقتی برای زدن واکسن آرش به سمت
خانه بهداشت رفتیم لیلا گفت دیدی یادمان رفت شماره موبایل دکتر را بگیریم؟ و من
دوباره با عجله به مطب برگشتم، دکتر کاغذی که دستم بود را گرفت و دوباره به تمام
سوالات جواب داد، گفت که شب قبل تا ساعت دو توی بخش اورژانس بیمارستان باهنر بوده
و از کار کردن با کودکان خسته نمی شود و عاشق معصومیت و سادگی بچه هاست، شماره
موبایلش را زیر همه سوال ها نوشت و گفت هر موقع که بتوانم جواب می دهم، باز تا دم
در آمد و به منشی گفت هزینه ویزیت را به من برگرداند، من منگ بودم، آن موقع نمی
دانم چرا پول را گرفتم ولی بعد که فکر کردم دیدم فقط می خواستم جلوی لیلا پز بدهم
که دیدی دکتری هم پیدا می شود که چشمداشت مالی نداشته باشد و حتی از حق خودش هم
بگذرد، مگر نه اینکه دکتر خودش گفته بود برای انجام عمل زایمان چهارصد تومان پول
جداگانه می خواهد؟ آره، فقط می خواستم پز بدهم هر چند بعدش پشیمان شدم که قبول
کردم، به هر شکل دکتر مالی رو سفیدم کرد، نشان داد که فقط لابلای کلمات و داخل
مجله ها برای خوانندگان نسخه نمی پیچد و در عمل هم معتقد به تمام اصول انسانی و
کمالات اخلاقی است، هر چه از ایشان دیدم انرژی مثبت بود و خدا را شکر کردم که آنچه
که می پنداشتم غلط نبود و از درون مجلاتم یک انسان با من دست می داد.

آن روز آرش واکسن شش
ماهگی اش را زد و شب چند بار بالا آورد و تبش بالا رفت و من با شرمندگی ساعت یک
ربع به یک به دکتر زنگ زدم و ایشان باز هم با کمال صبر و حوصله و خوشرویی توصیه
هایی داد که برای آرش کارساز شد.

پی نوشت: من یک
خواننده خاموش هستم، تنها باری که برای یک مجله نامه نوشتم دوران دبیرستانم بود که
برای مجله طنز و کاریکاتور با پست پیشتاز یک نامه فرستادم، آن هم به خاطر لذتی که
از نوشته های کوروش کهبازی و سوشیانت شجاعی فرد و چند عزیز دیگر می بردم، کلا آدم
تنبلی هستم ولی به همه آنهایی که چیزی به من یاد داده اند من جمله دکتر مالی عزیز
مدیونم، سپاس.

جمعه شب ساعت یک و
چهل و پنج دقیقه بامداد!

حس نوشتن مشق های پیک
شادی درست در لحظه آخر را داشتم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱/۱٧ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



همچون درختی تنها

چشم انتظار عبور تو

و شاید زیر سایه ماندنت

آه این پاییز!

آفتاب کم سو و شاخه های بی برگ

امیدی به ماندنت نیست!

+ نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/٢۸ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



پرسید: "امسال روزه می گیری؟"

گفتم: نه!

پرسید: "چرا؟"

گفتم:    مگه تو خدایی؟؟؟

 

پی نوشت: این را نوشتم برای تمام کسانی که در مسائل شخصی دیگران کنکاش می کنند!

+ نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت،سال نود مثل باد گذشت،دل آدم می گیرد،ماههای آخر سال طوفانی بود،همه چیز به هم ریخته بود و اینگونه است که هم اکنون با تردید به سال جدید نگاه می کنم،امید برای داشتن سالی نکو کم رنگ و کم رنگ تر شده است،لحظه تحویل سال بیننده شبکه یک سیما بودیم و آنچه که چشم من را در آورد شلیک توپ تحویل سال از روی عرشه یک ناو جنگی بود! به یک فاجعه می مانست،یک شروع بدیمن و نامیمون! ناو کوچکی بر عرصه خلیج فارس با آن لوله توپ لاغرش می خواست به ما احساس امنیت هدیه کند اما تصویر گنگی از جنگ را درست در لحظه آغاز سال در ذهن من نقش بست،ایده خوبی نبود،سال هزار و سیصد و نود و یک آبستن حوادث بسیاریست که نویدش را مسئولان از همین الان داده اند،خدایا ما را از دروغ و قحطی و جنگ محفوظ بدار!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



گفتم حالا که این همه سیاه نمایی کرده ام و پرونده ام سیاه سیاه شده و حتی دوست عزیزم محمد سازدار هم از من گلایه مند شده است یک نقطه روشن در این سیاهه بگذارم که حداقل ذره ای امید به آخرت کار خود داشته باشم!

اما اصل مطلب از این قرار است که به واسطه این اختلاس ناقابل سه هزار میلیاردی برای مدتی ما بینندگان سیما از شر تبلیغات پر سروصدای این دو بانک کذایی یعنی بانک صادرات و بانک ملی که به شرح ذیل یکی خود را در خدمت مردم و دیگری نامی درخشان در عرصه اعتماد می دانست راحت شدیم! مثلا دیگر نمی شنیدیم که هر جا سخن از اعتماد است نام بانک ملی ایران می درخشد،هرچند پریشب زیرنویسی برای تبلیغ بانک ملی جهت شرکت مردم در قرعه کشی پدیدار شد که نشان می داد اوقات خوش ما رو به پایان است!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



های محمد جان! ما که هستیم؟! می دانم که خسته شدی از دست من چرا که هر بار که مرا می بینی شروع به غر زدن می کنم و هر چه خبر بد در چنته دارم یکجا تحویلت می دهم اما خب در نهایت من مقصر نیستم! اینجا تمام خبرها خبرهای بد هستند،خبر خوبی اگر داشتم اول از همه با تو در میان می گذاشتم،اما کدام خبر خوب؟ کو؟ کجا؟

برادر جان! اگر چیزی یافتی من را هم در جریان بگذار! می بینی؟ اینجا هم دست بردار نیستم! تو سپیدی را به من نشان بده تا من بی هیچ غرضی دست از سیاهیها بردارم.

 به امید فرداهای بهتر و خبرهای خوب و خوبتر!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()



فایده ناله کردن چیست؟

ترجیح می دهم خاموش بمانم تا آتش درونم گداخته تر شود و در زمان انفجار روشن و روشن و روشن تر باشد!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط عباس کریمی نظرات ()




 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ