خواننده ای که روشن شد!

گفتم می نویسم و چه
خوب شد گفتم و متعهد شدم ؛ اگرچه نوشتن سخت می شود وقتی می دانی قرار است یک
استاد،یک عزیز آنچه را که نوشته ای بخواند؛ چند هفته  پیش آرش ماه ششم  زندگیش را پشت سر گذاشت و وارد ماه هفتم شد،جایی
خوانده بودم که بدن مردان هم مانند زنان هورمون هایی ترشح می کند که حس پدر شدن و
عاطفه پدری را تقویت می کند و حالا با گذشت این شش ماه، من هویت پدری ام را باور
کرده ام،پیش ترها پدر شدن برای من یک رویای خیلی دور بود،موافق صاحب فرزند شدن
نبودم، به همان دلایل روشنفکرانه ای که همه برای طفره رفتن از بچه دار شدن می آورند،
شبیه همان دیالوگ هایی که شخصیت مرد فیلم فریاد مورچه ها در مقابل تقاضای همسرش
برای بچه دار شدن داشت؛ بچه دار شدن یعنی در این دنیا آنقدر به من خوش گذشته که می
خواهم یک نفر دیگر را هم به این ضیافت بزرگ دعوت کنم ،خب راستش به من نه تنها اصلا
خوش نگذشته بود بلکه به قدری از تمام آنچه در اطرافم می گذشت شاکی و ناراضی بودم
که جز سیاهی چیزی نمی دیدم ، اما حالا همه چیز فرق کرده است، هر چقدر هم همه چیز
تباه و سیاه باشد این موجود معصوم بزرگترین دلخوشی و امید آدم برای زندگی می شود، خورشیدی
در برابر یک دنیا تاریکی، تکه ای از بهشت در میان هبوط دردناک آدمی، روحی پاک در
میان انبوه روح های آلوده، نمی توانم خوب توصیف کنم، عاجزم از وصف عصمت کودکی
کودکان، همین که خودم در خانه یک خورشید دارم دلم گرم می شود به زیستن، بی خیال
تمام دلایلی که نبودنش را توجیه می کند بودنش طوری همه چیز را دگرگون کرده که حتی
تصور یک لحظه نبودنش جهان را برایم تیره و تار می کند، فقط کافی است نگاهش کنم تا
فراموشم شود درد بودنم و زخم هایی که خورده ام،بدیهی است با این همه زیبایی که از
این موجود وام گرفته ایم در فکر فراهم کردن بهترین ها در حد توانمان برایش باشیم و
خدا را شکر که وسواس مادرانه لیلا همیشه مراقب تدارک همین بهترین هاست، از شیشه
شیر و پستانک گرفته تا پوشک و شامپو و روغن بدن. برای خود من بیشتر از آن که شامپو
و صابون مهم باشد نحوه بزرگ شدنش و چیزهایی که از ما یاد می گیرد مهم است؛ نه
اینکه مخالف استفاده از شامپو و صابون خوب برای آرش باشم ولی فکر اینکه بعضی ها
توانایی تهیه همین ها را هم برای بچه هایشان ندارند آزارم می دهد،امیدوارم روزی
برسد که همه از امکانات مساوی برخوردار باشند.

 یکی از مواردی که لیلا خیلی روی اهمیتش تاکید
داشت انتخاب پزشک متخصص نوزادن برای آرش بود، مثل همیشه با مشورت  نزدیکان گزینه هایی  پیدا کردیم، دکتر توکلیان یکی از گزینه هایمان
بود، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم ایشان از شاگردان دکتر قریب بوده اند اما وقتی
فهمیدیم که ایشان به خاطر کهولت سن حوصله چندانی برای سروکله زدن با کودک و حداقل
دو دیوانه همراهش ندارند به انتخاب های بعدی مان فکر کردیم، اینجا بود که تنبلی من
مزید بر تعریف یکی از اقوام شد تا برای اولین جلسه و یک ماهگی آرش نزد دکتر سهیلا
قدسی در شاهین ویلا رفتیم یعنی لیلا همراه مادرش رفت و موقعی که من از سرکار
برگشتم کیسه داروها را دستم داد و گفت برو دستور مصرفشان را دوباره بگیروقتی چرایش
را پرسیدم جواب داد که دکتر با صدای خیلی آرام ولی سریع حرف می زده و چیز هایی هم
که به لیلا گفته با چیزی که داروخانه نوشته فرق دارد، وقتی لیلا کاری را بخواهد
انجام ندادنش خیلی سخت است، رفتم. مطب کوچک قشنگی بود، یک سرسره پلاستیکی گوشه مطب
بود، خانم منشی مهربانی آنجا نشسته بود و خیلی دلسوزانه و شمرده شمرده حرف می
زد،گفت بنشینم تا کسی که داخل است بیرون بیاید، چند دقیقه ای که نشستم فهمیدم مطب
دکتر کودکان زیاد هم نباید کوچک باشد چرا که بوی مریضی همه جا می پیچد و آدم نگران
بچه اش می شود که مبادا مریض شود، داخل که رفتم کاملا به لیلا حق دادم، دکتر وقتی
نگاه کنجکاو من را دید دستی به روسری اش کشید و گره اش را محکم کرد و باز هم آرام
و سریع توضیح داد و روی نوشته متصدی داروخانه قلم کشید و چیز دیگری نوشت و من با
استفاده از تجربه لیلا موفق از مطب خارج شدم، این شد آخرین مراجعه به مطب ایشان،
نفر بعدی دکتر بسیم فر بود، باز هم تعریف ها شنیده بودیم و لیلا متقاعد شده بود که
آرش را هر ماه ببریم چهار راه طالقانی، بار اول با هم رفتیم، چقدر منشی بداخلاق و
بی حوصله ای بود، دکتر سرش شلوغ بود و خانم منشی از این همه مراجعه کننده خسته
بود، داخل که رفتیم مرد جوانی را دیدم که زیاد به سر وضعش نرسیده بود، خودم هم نمی
رسم ولی توقع آدم از دکترها زیاد است، در رفتارش عجله مشهود بود، تند تند ولی بلند
حرف می زد، با آرش مثل یک عروسک رفتار کرد، خبری از خوش و بش و گوگولی مگولی نبود،
دکتر خیلی جدی بود، وقتی گفت تاریخ و اعتبار نسخه داخل دفترچه را بدهیم منشی
بنویسد همراه مهری که پایین نسخه زد مهری هم بر تایید شتاب برای ویزیت نفر بعدی
زد، برای وقت ماه بعد که از منشی سوال کردیم گفت یک هفته قبل تر زنگ بزنیم، وقت
گرفتن ماه بعد برای لیلا کلی عذاب شد،شماره مطب یا بوق اشغال می زد یا یک صدای ضبط
شده می گفت خط مشترک خراب می باشد. وقتی ماه بعد از دردسر وقت گرفتن با دکتر گفتیم
و اینکه چرا همان سر ماه وقت نمی دهند ایشان گفتند که ممکن است تا ماه بعد شما
مشکلتان حل شود و به مطب مراجعه نکنید، اینچنین بود که مصائب ما با یک منشی بی
اعصاب که خط تلفن مطب را از دسترس خارج می کرد باقی ماند تا اسفند ماه که دکتر
بسیم فر به خاطر کندی رشد آرش برایش آزمایش خون نوشت و من برای گرفتن جوابش به
آزمایشگاه شاهین ویلا مراجعه کردم.

جواب آزمایش را گرفتم
و با عجله از آزمایشگاه خارج شدم که درست روبروی در آزمایشگاه تابلویی با نام دکتر
یاسر مالی دیدم، اگر بگویم خشکم زد اغراق نکرده ام، داخل مطب شدم و از دختر خانمی
که منشی ایشان بود سوال کردم که ایشان با مجله همشهری داستان همکاری می کنند؟ جواب
مثبت بود و من کارت دکتر را برداشته و باناباوری از مطب خارج شدم، عجب دنیای
کوچکی! حالا باید لیلا را قانع کرد و چه چیز بهتر از همان مطلبی که دکتر به عنوان
خاطرات شغلی اش در یکی از شماره های مجله داستان همشهری نوشته بود، وقتی لیلا
نوشته را خواند نظر من را تایید کرد و من خیلی خیلی خوشحال شدم  چرا که یکی از طرفداران پروپاقرص دکتر بودم، از
چند سال پیش، از یادداشتهایی که به نام ایشان خوانده بودم و لذت برده بودم و الان
هیچکدامشان یادم نیست تا آن شعری که برای امام رضا گفته بود و خدا می داند من
آنقدر از تعبیر آهوانه حظ برده بودم که حد نداشت، می خواستم شعر را بنویسم و برای مداح
هیات محبان رضای امام زاده حسن کرج ببرم تا با آن صدای قشنگش بخواند و چقدر خوشحال
شدم که هشتِ هشتِ هشتاد و هشت دوباره چاپش کردند و من فهمیدم که دیگران هم از شعر
لذت برده اند، حالا خیلی از آن روزها گذشته من آنقدر تغییر کرده ام که اگر کسی چند
سال قبل از امروزم می گفت به هیچ وجه حرفش را باور نمی کردم،حالا خبری از اعتقادات
گذشته نیست، شاید یکی از دلایلی که دیگر همشهری جوان نخواندم همین اصرار همشهری
جوان بر تبلیغ مسایل دینی و اعتقادی و سیاسی خودش است، اما نویسندگان همشهری جوان
را دوست دارم به خصوص همین آقای دکتر یاسر مالی که احسان رضایی او را دوست همه چیز
دان خوانده بود و الحق هم که انگار همه چیز می داند.

روز موعود فرا رسید،
چهاردهم اسفند ماه سال یکهزار و سیصد و نود ویک، ساعت نه صبح، من همیشه از دیدن
آدمهایی که دوست دارم از نزدیک می ترسم، ترس اینکه مبادا آنچه در ذهنم ساخته ام
غلط از آب در بیاید، استرس داشتم، وارد مطب که شدیم روی یکی از صندلی ها جای پا
دیدم، انگار یکی از بچه ها با کفش روی صندلی رفته بود، یعنی خانم منشی آن صندلی
خاکی را ندیده بود یا اینکه پاک کردن صندلی را وظیفه خودش نمی دانست؟ شاید هم از
حقوقش ناراضی بود و دست و دلش برای هیچ کاری نمی رفت، هر چه بود بهتر بود صندلی
خاکی نبود، مطب خالی بود و با راهنمایی منشی وارد اتاق دکتر شدیم، همان لحظه قصد
کردم چیزی درباره سابقه آشنایی قبلی مان نگویم، دکتر خوشرو بود، با لبخند ما را
پذیرا شد، آرش را ناز و نوازشی کرد، لیلا شروع کرد به توضیح دادن که ما قبلا پیش
دکتر بسیم فر می رفتیم و حالا که فهمیدیم شما اینجا مطب دارید به واسطه آشنایی
قبلی پیش شما آمدیم، دکتر آرش را با صبر و حوصله ویزیت کرد و موقعی که لباس آرش را
باز کردیم با دیدن پوشک آرش با همان طبع طنازانه اش گفت مثل اینکه پدر هم از اغنیا
هستند و من برای تبرئه خودم از غنی بودن به جد گفتم این ها خرید قدیم ما هستند،
وقتی فهمیدیم پوشک هم از قاعده تورم آنچنانی مستثنی نیست یک اتاق را پر از پوشک
کردیم، موقع توزین آرش به مشکل برخوردیم! میزی که ترازو روی آن قرار داشت یکی از
این کمد های بیمارستانی بود که دیدنش هم حال آدم را بد می کرد و نرده های لبه
بالای کمد جا را برای آرش تنگ می کرد، دوست داشتم یک میز چوبی به جای آن کمد می
دیدم، خب حالا نوبت دکتر بود که تیزهوشانه سراغ سابقه آشنایی قبلی برود، نگفتید
کجا؟ من هول شدم، سعی کردم آرام باشم و گفتم که از خوانندگان سابق همشهری جوان و
فعلی داستان همشهری هستم، دکتر خوشحال شد و شروع کرد به صحبت کردن و من گیج و گنگ
نگاهش کردم، گفت خودش هم در یادداشتی که به مناسبت چهارصدمین شماره همشهری جوان
نوشته تا حدودی توضیح داده که با بزرگ شدن جوان ها سلایقشان هم تغییر می کند، رفت
و از بالکن مطب یک شماره همشهری جوان آورد و داد دست من، با پررویی گفتم مطلب
شماره قبل مجله همشهری داستان به نظرم زیاد جالب نبود، گفت البته به خاطر این که
در مورد سر کله زدن با ناشر بود و تا حدودی تخصصی بود، من گفتم منظورم واقعی بودنش
و منطقی به نظر رسیدنش هست، باز ایشان توضیح دادند که در نوشته های طنز گاهی برای
شوخی و خنده اغراق هم می شود، گفت که سفارش مطالب را خانم مرشدزاده می دهد، برایم
جالب بود، پرسیدم توی فیس بوک هستید و شنفتم که به خاطر محدودیت های کاری و تشابه
اسمی با اعراب و ابراز محبتشان از عضو شدن صرف نظر کرده اند! موقع خداحافظی تا دم
در اتاق با ما آمدند، احترام، احترام ، احترام، وقتی برای زدن واکسن آرش به سمت
خانه بهداشت رفتیم لیلا گفت دیدی یادمان رفت شماره موبایل دکتر را بگیریم؟ و من
دوباره با عجله به مطب برگشتم، دکتر کاغذی که دستم بود را گرفت و دوباره به تمام
سوالات جواب داد، گفت که شب قبل تا ساعت دو توی بخش اورژانس بیمارستان باهنر بوده
و از کار کردن با کودکان خسته نمی شود و عاشق معصومیت و سادگی بچه هاست، شماره
موبایلش را زیر همه سوال ها نوشت و گفت هر موقع که بتوانم جواب می دهم، باز تا دم
در آمد و به منشی گفت هزینه ویزیت را به من برگرداند، من منگ بودم، آن موقع نمی
دانم چرا پول را گرفتم ولی بعد که فکر کردم دیدم فقط می خواستم جلوی لیلا پز بدهم
که دیدی دکتری هم پیدا می شود که چشمداشت مالی نداشته باشد و حتی از حق خودش هم
بگذرد، مگر نه اینکه دکتر خودش گفته بود برای انجام عمل زایمان چهارصد تومان پول
جداگانه می خواهد؟ آره، فقط می خواستم پز بدهم هر چند بعدش پشیمان شدم که قبول
کردم، به هر شکل دکتر مالی رو سفیدم کرد، نشان داد که فقط لابلای کلمات و داخل
مجله ها برای خوانندگان نسخه نمی پیچد و در عمل هم معتقد به تمام اصول انسانی و
کمالات اخلاقی است، هر چه از ایشان دیدم انرژی مثبت بود و خدا را شکر کردم که آنچه
که می پنداشتم غلط نبود و از درون مجلاتم یک انسان با من دست می داد.

آن روز آرش واکسن شش
ماهگی اش را زد و شب چند بار بالا آورد و تبش بالا رفت و من با شرمندگی ساعت یک
ربع به یک به دکتر زنگ زدم و ایشان باز هم با کمال صبر و حوصله و خوشرویی توصیه
هایی داد که برای آرش کارساز شد.

پی نوشت: من یک
خواننده خاموش هستم، تنها باری که برای یک مجله نامه نوشتم دوران دبیرستانم بود که
برای مجله طنز و کاریکاتور با پست پیشتاز یک نامه فرستادم، آن هم به خاطر لذتی که
از نوشته های کوروش کهبازی و سوشیانت شجاعی فرد و چند عزیز دیگر می بردم، کلا آدم
تنبلی هستم ولی به همه آنهایی که چیزی به من یاد داده اند من جمله دکتر مالی عزیز
مدیونم، سپاس.

جمعه شب ساعت یک و
چهل و پنج دقیقه بامداد!

حس نوشتن مشق های پیک
شادی درست در لحظه آخر را داشتم!

 

 

 

 

/ 5 نظر / 46 بازدید
جودی

اقای کریمی منم مثل شما عاشق نوشته های دکتر مالی ام خیلی خوشحال شدم که گفتید اهل عمل هم هستند علاوه برقلم از شما هم سپاسگزارم که این مطلب رو نوشتید متشکرم

امید

بسیار زیبا امروز متنی زیبا نیز به نام موهبت اق بابا از دکتر مالی خوانم. در داستان همشهری موفق و پیروز باشید

بگو بابا ...

سلام. نمی دانم چه شد که سر از این جا درآوردم. اما این را بدانید که دکتر مالی گردن تک تک بچه های خود ما اهالی همشهری جوان هم حق دارد. یک پزشک متخصص عاشق خوش قریحه که با لحن آرامش بخش اش، خوب بلد است حال ما و بچه ها را با هم خوب کند. گوهر کمیابی است که این روزها کم پیدا می شود. به انتخاب تان تبریک می گویم و البته به یاسر مالی عزیز و دوست داشتنی که دوستی با او یکی از اتفاق های خوب زندگی من بود.

ارزو

با سلام ...میشه لطف کنید ادرس دکتر مالی رو بدین یه دنیا ممنون

علي

سلام.من از همكلاسي هاي دوران راهنمايي دكتر مالي هستم.پدر ايشان هم اون زمان معلم حرفه وفن ما بودند بسياار مرد دوست داشتني..منم ي روز كه مريضي دخترم حدود ي ماه كلافه م كرده بود به صورت اتفاقي چشمم به مطب ايشون افتاد و چون ميدونستم اون زمان پزشكي قبول شده فرداش وقت گرفتم و رفتم پيشش ..اول منو نشناخت ولي وقتي شناخت برق از چشمانش پريد ..واقعا لطحظه زيبايي بود اون لحظه..و دخترمم با اون انرژي دكتر 3 روز بعد خوب خوب شد..ي دكتر به تمام معنا..افتخار ميكنم به اينكه دوستمو پيدا كردم..