عبور

چند وقت پیش پیاده داشتم از یک معبر شلوغ می گذشتم که یک زن و کودک خردسال که کنار دیوار نشسته بودند توجهم را جلب کردند،کودک روی یک کارتن که به شکل مربع بود بازی می کرد آن هم زیر آفتاب سوزان صلات ظهر و مادر با عبور هر یک از عابرین دستش را بلند کرده درخواست کمک می کرد.

دستش را جلوی من هم گرفت و التماس کرد اما من حواسم به بچه بود و دنیای معصومانه اش،چه تقدیری ما را به بازی می گرفت؟ چرا من می بایست اینجا باشم و او روی آن یک تکه کارتن؟ کدام اراده اینچنین بی تردید نقش هایمان را تقسیم کرده بود؟ سرنوشت آن کودک چه بود و من چه؟

رد شدم،کمک نکردم چون چیزی در خاطرم بود که جایی خوانده بودم:" برخی زنان متکدی بچه های کوچک را اجاره می کنند." و در نگاه آن زن هم تاثری برای بدبختی آن کودک نبود،توجهش به آفتاب داغ روی پوست بچه نبود،رفتم آنطرف خیابان و باز به بچه نگاه کردم و باز به بی گناهی اش و باز به تقدیر بی رحمش.

بازگشتم وقدری کمک کردم،بیشتر هم می توانستم کمک کنم اما ذهنم آلوده شک بود،شک به مادری که شاید مادر نبود ولی قدری کمک کردم چون آن کودک بی تردید کودک بود...

/ 3 نظر / 7 بازدید
تاجر پوسان !

فروش جينسينگ اصل كره توضيحات و خواص اين گياه معجزه اسا را در سايت ما بخوانيد www.elat.ir

مسعود علوی

سلام وبلاگ زیبایی داری. لذت بردم. یه سری هم به وبلاگ من بزن.منتظرم[گل]

بورقانی

سلام دوست گرامی ام ! طاعات و عبادات شما مقبول درگاه حضرت احدیت باد ! ملتمس دعای هنگام افطار و لحظه ی سحرتان هستم ! موفق باشید ! التماس دعا [گل][گل][گل] [خداحافظ]