بر اساس واقعیت

شب،دور و بر ساعت نه،داخل تاکسی،نرسیده به میدان سپاه کرج

راننده:سلام آقا مجید،خودتی؟!

مسافر:سلام،آره!تو خوبی؟

راننده:قربانت،شکر،میگذره،چه خبر؟

مسافر:سلامتی!

راننده:مغازه بالا رو هنوز داری؟

مسافر:نه، فروختمش.

راننده:ماشینت چی؟

مسافر:اونم فروختم.

راننده:خونه؟

مسافر:هر چی داشتم فروختم،بخاطر مریضیم.

راننده:آره،بچه ها یه چیزایی می گفتن،شنیدم چندبار عمل کردی،الان بهتری؟

مسافر:آره،شکر خدا خوب شدم،قربون دستت این بغل پیاده میشم.

راننده:چشم،برو بسلامت،به خونواده سلام برسون....

من: فقط بر و بر نگاه می کنم و دهانم باز مانده است.مردبخاطر سلامتش از همه چیز رضایت دارد،با دلخوری حرف نمی زند و من به سرمایه حساب ناکرده ام فکر می کنم،سلامتی.

/ 0 نظر / 5 بازدید