جرقه

گفتم چند خطی بنویسم تا اگر از دوستان کسی به این سیاه مشق خانه سر زد چیزی برای خواندن داشته باشد.

بله!دوستان عزیز!همه ما به نوعی در این زندگی ماشینی با تمام راحتی و آسایشی که نسبت به زندگی چند ده سال قبل(زندگی گذشتگانمان یا همان نسل قدیم) داریم دچار نوعی تکرار شده ایم و این وسط هر چیزی که خارج از این تکرار مکرارات جلویمان سبز شود برایمان جذاب بوده و توجهمان را جلب می کند،حالا کجا می توانیم کمی تفاوت پیدا کنیم؟! روزنامه چطور است؟! روزنامه که همه چیزش باید به روز و جدید باشد! تیترهای سیاسی که اصلا به چشم نمی آیند حالا هر چقدر هم فونتشان بزرگ باشد فرقی نمی کند.(دروغ دروغ است دیگر!) اخبار اقتصادی هم که دیگر بدتر! قیمت نفت و طلا و ارز و.....به درد ما نمی خورد! صفحه حوادث هم که به اندازه کافی قصی القلبمان کرده است چرا که آنقدر هر روز در مورد قتل و تجاوز و دزدی و امثالهم خبر نوشته اند که دیگر تمامشان برایمان عادی شده است و حالا شاید با خواندن خبر کشته شدن یک زن جوان و رها شدن جسدش در کنار یک اتوبان بدون هیچ نشانی،کمی متاسف شویم و نگران اینکه مبادا برای خودمان هم پیش بیاید!(همان دوزار حس امنیت هم ازمان می گیرند!)صفحه اخبار ورزشی هم که این روزها با برگزاری المپیک شاهد از غیب پیدا کرده که در این مرز و بوم ورزش وهنر پشیزی ارزش ندارند و آن حاشیه و جنجال و هیاهویی هم که اطرافشان است همه بخاطر بازار گرمیست وگرنه خیلی وقت پیش می بایست فاتحه خیلی چیزها را می خواندیم!

حالا که مثل خر عصاری دایره وار مسیری را طی کرده، دوباره به خانه اولمان برگشتیم روزنامه را به کناری می اندازیم و به دور و برمان نگاه می کنیم!کسی حواسش به ما نیست اگرم باشد لابد طمع چیزی دارد!(این را برای اناث گفتیم!)کسی حواسش حتی به خودش نیست،به عمریکه با چشم بر هم زدنی از دستش می رود،ساعاتی که دیگر بازنمی گردند.در روزنامه که چیزی نبود،اطرافمان هم که خبری نیست!

پس کجا می توانیم این مرضمان را درمان کنیم؟! کجا می توانیم از این تکرار فرار کنیم؟ حتی تفریح و خوشی هم می تواند تکراری باشد!به نظر شما کار این دنیا مسخره نیست؟!حیف که حوصله ندارم بیشتر ازاین تکراری بنویسم والا عمق فاجعه را برایتان شرح میدادم!(از یک سنی به بعد همه چیز تکراری می شود حتی شما دوست عزیز!)

اما تنها چیزی که میتواند ما را از این احساس بیهوده زیستن نجات بدهد کمک به دیگران است.(مثلا می توانیم دست نابینایی را گرفته و به زور از خیابان ردش کنیم و هر چقدر هم که گفت  آنطرف خیابان کاری ندارد به حرفش گوش ندهیم!) می توانیم در وبلاگمان یک شعر یا یادداشت متفاوت بنویسیم تا خواننده بعد از خواندنش حس نوشتن پیدا کند.(عاشق کتاب هایی هستم که بعد از خواندنش خودم دوست داشتم یک کتاب بنویسم!)آره خودش است! از اول هم می خواستم همین را بگویم!(عجب مقدمه ای چیدم!)

بعضی چیزها حکم یک جرقه را دارند حالا این چیزها می توانند یک اتفاق، یک کتاب،یک یادداشت،یک عکس،یک فیلم،یک آهنگ،یک شعر ،یک نقاشی،یک چند دقیقه هم صحبتی با یک دوست یا.... باشند اما هر چیزی که باشند باید قدرشان را بدانیم و به سادگی از کنارشان نگذریم و تا آن جرقه مبدل به آتشی شود که بخشی از راهمان را روشن کند و از سرمای دورنمان بکاهد تا یخمان آب شود و از این رخوت تکراری به لذت خلق یک جرقه برای دیگران برسیم.مشعل بیاورید مشعل!

/ 0 نظر / 4 بازدید