کاش کشتی نجات...

در این دریای طوفانی که موجش کوه می کوبد

درون قایقی چوبی برای حفظ جان خود تقلا می کنم من

و ساحل افسانه دوریست که مرغانش همه خفتند

صدای من چقدر گنگ است میان دهشت دریا

و قایق آنقدر کوچک که بالاجبار شدم تنها

و می بینم  یکایک قایقانی که یکایک دوستانم را

به کام این دریای پلید گند می ریزند

غم خود یا غم یاران

سراسر التهابم من

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
آزیتا

سلام خوبی غریبه؟؟؟!!!![خنده][لبخند][گل][گل][گل][گل] اولا بهت تبریک میگم.....امیدوارم همیشه مزه ی خوشبختیو بچشی :)[عینک][لبخند][قلب][گل][تایید][پلک]

آزیتا

دومنم اینکه متنت خیلی قشنگ بــــــــــــــــــــــــــــــــــود :) بازم منتظر شعرهای قشنگت هستم...موفق باشیو خوشبخت[لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][گل][گل][گل][خداحافظ][خداحافظ]

رامین

می خندم؛ اما چرا گریه غم انگیز است؟! می خواهم؛ اما چرا نخواستن احمقانه است؟! می روم؛ اما چرا نرفتن تنبلی است؟! می دانم؛ اما چرا ندانستن عیب است؟! نمی ترسم؛ اما چرا ترسیدن ضعف است؟! زندگی می کنم؛ اما چرا مردن سخت است؟! ادامه ی مطلب در "مرگنامه" (یه سری بزنید و بعد به درخواست زیر جواب بدید) سلام عباس جان، وبلاگ جالی داری، خوشحال می شم با هم تبادل لینک کنیم. اگه موافق هستی، من رو با نام "مرگنامه" و توضیحات "زیباترین لحظه ی زندگی" لینک کن و به من خبر بده تا با هر نامی که خواستی لینکت کنم.

پنچری

منم سراسر التهابم... درمونم نداره... میدونم...