تنها نیستی

آنگاه که خود را در میان انبوه انسان ها تنها می بینی

آنجا که کم کم باورت می شود ایراد از توست

آری،درست در لحظه تسلیم

به ناگهان آشنایی غریب می آید

با کوله باری از شعر و صفا و پاکی

و تو  جانی دوباره می گیری

امیدی تازه می یابی

هنوز آشنایی هست

هنوز شعر ها در میان حافظه ای جان دارند

هنوز دستانی به سوی دوست دراز هستند

آشنای غریب!

به موقع آمدی!

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
سایه بیرنگ

چند بار اميد بستي و دام برنهادي تا دستي ياري دهنده کلامي مهر آميز نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري؟

لیلا×

چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي هوشنگ ابتهاج

لیلا×

زيبا بود و ممنون