به مناسبت چهارمین سالگرد ازدواج

چهار سال
گذشت، دهم اردیبهشت ماه سال هشتاد و هشت، ساعت ده یازده صبح بود،چقدر خسته و داغون
بودم، دو شب بود که درست نخوابیده بودم، پریشبش که شبکار بودم و تا شش صبح توی
شرکت بودم و دیشبش هم که صحبت های نهایی انجام شده بود و بعدش رفته بودیم  دریا و بعد رفتیم خونه مادربزرگ لیلا یعنی ما
مردها رفتیم خونه مادربزرگ لیلا که اونجا بخوابیم،یادم نیست ساعت چند ولی خیلی دیر
مهیای خواب شدیم، داشتم از خستگی می مردم و خوب میدونستم هر چقدر دیرتر بخوابم صبح
داغون تر از خواب بلند میشم، صبح روز دهم اردیبهشت با صدای پدر لیلا از خواب بیدار
شدم، منو صدا می زد،خدای من! مگه ساعت چند بود؟ به این زودی صبح شد؟ بلند شدم و
سلام کردم، آقای شاداب گفت: " عباس آقا! من دارم میرم بیرون برای صبحانه نون
بگیرم،شما حواست به سماور باشه تا من بیام، مبادا سر بره و خاموش بشه! "
گفتم: چشم حواسم هست،خیالتون راحت باشه! و پدر لیلا رفت، نگاهی به ساعتم کردم،
تازه هشت صبح بود! یعنی میتونستم حداقل یکی دوساعت دیگه بخوابم اما باید کنار
سماور می نشستم، پتو رو کنار زدم و با اکراه به سمت آشپزخونه رفتم، عجب سماور
بزرگی! این کِی میخواد جوش بیاد؟! کنار سماور نشستم، بهش دست زدم تازه داشت گرم می
شد، زیرشو تا آخر زیاد کردم ولی بازم شعلش جونی نداشت، چند دقیقه ای که گذشت متوجه
شدم الکی دارم پاسبونی میدم و این سماور حالاحالاها آبی ازش گرم نمیشه و با این
استدلال رفتم دوباره سرجام خوابیدم، ساعت نه و نیم بود که با صدای پدر لیلا دوباره
از خواب بیدار شدم،دستپاچه از خواب پریدم و شروع کردم به توضیح دادن که من پای
سماور نشستم اما چون دیدم به این زودی جوش نمیاد دوباره اومدم خوابیدم، دوست
نداشتم همون اول کار آدم زیرِکار در رویی به حساب بیام! خوشبختانه آقای شاداب هم
قید سماور را زده بود و کتری روی گاز گذاشته بود، صبحانه را که خوردیم به سمت
دفترخانه رفتیم، استرس عجیبی داشتم، دفترخانه پایین تر از بازار ماهی فروشان داخل
یک پاساژ بود، ساعت ده بود که آنجا رسیدیم، آخوند عاقد هنوز نیامده بود، در این
فاصله من که کاملا متوجه ظاهر درب و داغانم بودم و دوست نداشتم اینجوری سر سفره
عقد بنشینم چشمم به تابلوی یک آرایشگاه در همان پاساژ خورد، این شد که داخل
آرایشگاه شدم و به آرایشگر گفتم دستی به موهایم بکشد که البته کاش هرگز نمی گفتم!
آرایشگر موهایم را طوری درست کرد انگار که مدلش را از مجلات دهه شصت برداشته باشد
و به این مدل مو اضافه کنید پیراهن و شلوار به ظاهر مجلسی من که کاملا با مدل مویم
ست شده بود و انگار بیست سال به عقب برگشته بودم! از همه این ها بدتر خستگی خودم
بود که در صورتم و چشم هایم کاملا مشهود بود، عاقد که آمد، همه چیز به واقعیت
نزدیک شد، می گویند درصدی از مردان و زنان درست روز مراسم عقد از ازدواج پشیمان می
شوند، من هم متعلق به همان دسته بودم، پشیمان شده بودم! دوست داشتم همه چیز کنسل
شود، انسانها همیشه از تغییر می ترسند و چه تغییری بزرگتر از ازدواج و به اصطلاح
متاهل شدن! من که تا قبل از این به شدت از تجرد و تنهایی خسته و دلزده شده بودم
حالا که به لحظه پایان تجردم نزدیک می شدم دلم برای همان روزهای تجرد تنگ می شد،
خیلی ترسیده بودم، اگر انتخابم اشتباه بود چی؟ اگر از عهده این مسئولیت بر نمی
آمدم چی؟ اگر نمی توانستم لیلا را خوشبخت کنم چی؟ آینده خیلی مبهم بود، در آن
لحظات آرزویم این بود که همه چیز خیلی محترمانه فسخ شود! من برگردم به کنج تنهایی
خودم و دیگر هیچوقت هوای ازدواج نکنم اما خدا را شکر که همه آرزوهای آدم برآورده
نمی شود! عاقد که آمد من و لیلا رفتیم سر سفره نشستیم، این صحنه در همه فیلم ها
روایت ازدواج شده است، زن و مردی روبروی سفره عقد نشسته اند و پارچه ای بالای
سرشان گرفته اند تا رویش قند بسابند،عاقد سوال کلیشه ای را می پرسد: " آیا
بنده وکیلم؟ "  زن باید بار سوم بله
را بگوید و مرد همان اول کار مجاز به بله گفتن است، این ها چیزهایی بود که توی
فیلم ها دیده بودم و حالا خودم داشتم تجربه می کردم، خطبه عقد که خوانده شد همان
سوال از ما هم پرسیده شد و جواب البته بله بود و بعد نوبت به امضاهایی رسید که
انگار تمامی نداشت، ما ازدواج کردیم، مهم تر از همه امضاهایی که دادیم تعهدی بود
که در قلبمان نسبت به هم پیدا کردیم و نقش های جدیدی که برایمان تعریف شد، نقش
شوهر، نقش همسر و در آینده پدر و مادر شدن، حالا چهار سال از آن روز گذشته و هر
دوی ما در جریان زندگی مشترک آبدیده شده ایم، قهر و آشتی هایمان را کرده ایم، جر و
بحث هایمان را کرده ایم و حالا از همه مهمتر پدر و مادر یک موجود دوست داشتنی
هستیم که یکی از اساسی ترین نیازهایش آرامش در خانواده است، به عنوان یک پدر
خوشحالم در مرحله ای از زندگی مشترکم هستم که این نیاز کاملا برایم قابل درک و
البته در دسترس می باشد! سال های خوبی در انتظار ما هستند!

 

/ 0 نظر / 38 بازدید