صاف

رسم عجیب ما آدمیان است که هرکه به سمتمان بیاید از او دور می شویم،هر که از ما دور شود به سمتش می رویم،من این قانون را می دانم اما باز به سمت تو می آیم و از تو فاصله نمی گیرم.

چه سود که تو دور می شوی و باور نداری که چگونه مغلوب این قانون نانوشته ای،چیزی نمی خواهم،

کاش فقط می ماندی و می شنیدی و مثل همیشه سر تکان می دادی،همین برایم کافی بود.

اصرار من تو را به شک انداخت؟ زیاده از حد نزدیک شدم؟ از توجه زیادم ترسیدی؟

بیا! بیا جلو! کف دستم را ببین و برو به همه بگو که قلبم را دیدی!

/ 2 نظر / 7 بازدید
بهار

کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوستتر بداری حتی اگریک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند… پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم… گفتم که کاری به کار عشق ندارم! [گل]

سارا

سلامممممممممم[گل][گل][گل] عالی بود[گل] مثل همیشه رسم زمونه اینه من تو رو دوست دارم و تو دیگری را دوست داری و دیگری مرا دوست دارد و در نهایت همه ما تنهاییم. [ناراحت] عیدت مبارک باشه [ماچ] برام دعا کن ( نه نفرین) یا حق[گل][گل] بای[خداحافظ]